تبليغاتX
موفقیت و آرامش
حرف های خوب
 

سالها تاريخ شمسي گشت و گشت     شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت

روز ميلاد امام هشتم است              هشت هشت جمعه ي هشتاد و هشت

 

پ.ن: به قول جناب سرهنگ خوش به حال اونايي كه واسه اين روز مبارك مراسم داشتن يا خريد داشتن.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:29  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:18  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:59  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

میرم خودمو پیدا کنم. یک ماه تموم وقت دارم

خدایا کمکم کن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:42  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

دوباره باید شروع کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:3  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

با نام خدا می کنم آغاز    تا لب به رضای او کنم باز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:15  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

                                 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:55  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

زندگی را پشت پنجره می گذارم
 
 کمی هوا بخورد .
 
...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:38  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

خدایا! عاشقم. عاشقترم کن!

...

   ... 

       ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:5  توسط هومن.ع. بیگی | 
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند،آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:40  توسط هومن.ع. بیگی |