![]() |
![]() |
|
| حرف های خوب |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:18 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:59 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
میرم خودمو پیدا کنم. یک ماه تموم وقت دارم خدایا کمکم کن!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:42 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
دوباره باید شروع کنم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:3 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
با نام خدا می کنم آغاز تا لب به رضای او کنم باز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 0:15 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:55 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
زندگی را پشت پنجره می گذارم
کمی هوا بخورد .
...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:38 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
خدایا! عاشقم. عاشقترم کن! ... ... ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:5 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند،آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 14:40 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید . روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است . رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:47 توسط هومن.ع. بیگی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
یاد ایام ویتامین های روح سوال جواب داستانک |
| پیوندها |
|
دفترخاطرات عمومی |
|
RSS
|